X
تبلیغات
ادبی احساسی

ادبی احساسی

یاداشتهای یک مترسک

سلام

خیلی وقته که به مزرعه سر نزده ام

روزهای سختی را گذروندم

هنوزم دارم می گذرونم

تا ساعتی پیش در کویر خشکی می زیستم

همه روز و شبش باد خاک بود

با مردمانی سخت کوش طمع بد روزگار کشیده می زیستم

مردمی که انگار همیشه با مرگ روزگار را می گذرانند

ولی دوباره امدم

امدمممممممم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 9:33  توسط مترسک  | 

اندکی...

اندکی دوستان صبر کنیم

شاید حالمان بهتر شد

گرم دوستی هایمان شویم

شاید روزگارمان بهتر شد

هوای تازه ای اگر دارید بیاورید

شایدم یار بیاید

مست او شویم

بیایید خود را ازاد کنیم

زندگی را کمی شاد کنیم

در اتاق کوچکمان جمع شویم

جان تازه ای بگیریم

قلبمان را وقف دوست داشتن کنیم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 18:20  توسط مترسک  | 

احساس می کنم

احساس می کنم حالم خوب است

این روزها کمتر دروغ می شنوم از دوستان

دیر زمانی بود دوستی های بسیاری را تعطیل کردم

البته حق با من بود

این روزها بیشتر می خندم

این روزها بیشتر دلتنگ می شوم

دلتنگ تو

دلتنگ...

من یاد گرفته ام که هرکس باید هر روز با خود صحبت کند

من امروز می خوام از خودم سوالاتی کنم

من امروز می خوام با خودم شوخی کنم

من امروز می خوام خلاف کنم

غذاهای پرچرب بخورم

نوشابه های انرژی زا

گور پدر قند خون چربی های اضافه

وفشار خون

کلام اخر من امروز می خوام با خودم اشتی کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 8:29  توسط مترسک  |