ادبی احساسی

یاداشتهای یک مترسک

سلام

درود

 

حالم هنوز خوب است

نفسی می کشم

عرق پیشانیم را پاک می کنم

و منتظر می شینم تا ظهر شود

تا شاید کمی بتوانم بخوابم

خسته ام

ولی هنوز نبریده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 12:4  توسط مترسک  | 

سلام

خیلی وقته که به مزرعه سر نزده ام

روزهای سختی را گذروندم

هنوزم دارم می گذرونم

تا ساعتی پیش در کویر خشکی می زیستم

همه روز و شبش باد خاک بود

با مردمانی سخت کوش طمع بد روزگار کشیده می زیستم

مردمی که انگار همیشه با مرگ روزگار را می گذرانند

ولی دوباره امدم

امدمممممممم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 9:33  توسط مترسک  | 

اندکی...

اندکی دوستان صبر کنیم

شاید حالمان بهتر شد

گرم دوستی هایمان شویم

شاید روزگارمان بهتر شد

هوای تازه ای اگر دارید بیاورید

شایدم یار بیاید

مست او شویم

بیایید خود را ازاد کنیم

زندگی را کمی شاد کنیم

در اتاق کوچکمان جمع شویم

جان تازه ای بگیریم

قلبمان را وقف دوست داشتن کنیم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 18:20  توسط مترسک  | 

مطالب قدیمی‌تر